بعضی موقع ها، یه جوری هستی، یه فرمی از بودن رو داری، که خودت اصلا متوجه اش نیستی... خیلی موقع ها از این نوع بودنت افتخار هم می کنی، و تازه با لحن حق به جانب سعی می کنی ازش دفاع هم بکنی...
بعد از چند وقت که با بودن یه نفر اخت می شی، چیزهایی رو از یه نفر می بینی که توی یه لحظه همه ی اون افکار و رفتارت از جلو چشمت رد می شن و به افتضاح بودنشون پی می بری... به متجاوزانه بودنشون... به خودخواهانه بودنشون... به احترام نگذاشتن به طرف مقابلت پی می بری... به خیلی چیزهای دیگه که نمی شه گفت پی می بری...
انگار توی یه لحظه بودنت عوض می شه... حتی گاهی از بودنی که داشتی شرمت می گیره...
من الآن توی یکی از اون لحظه هام... توی اون لحظه هایی که گذار تموم شده... و یه نفر، نمی دونم آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته، ولی با صبر تمام، نقش مهمی توی این گذروندن من داشته...
شاید اصلا خودش ندونه...
ولی درک می کنه...، هم من رو، هم این گذار رو...، چون...
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 13:42 توسط بهروز
|