تبليغاتX
پيچ در پيچ
بعضی موقع ها، یه جوری هستی، یه فرمی از بودن رو داری، که خودت اصلا متوجه اش نیستی... خیلی موقع ها از این نوع بودنت افتخار هم می کنی، و تازه با لحن حق به جانب سعی می کنی ازش دفاع هم بکنی...

بعد از چند وقت که با بودن یه نفر اخت می شی، چیزهایی رو از یه نفر می بینی که توی یه لحظه همه ی اون افکار و رفتارت از جلو چشمت رد می شن و به افتضاح بودنشون پی می بری... به متجاوزانه بودنشون... به خودخواهانه بودنشون... به احترام نگذاشتن به طرف مقابلت پی می بری... به خیلی چیزهای دیگه که نمی شه گفت پی می بری...

انگار توی یه لحظه بودنت عوض می شه... حتی گاهی از بودنی که داشتی شرمت می گیره...

من الآن توی یکی از اون لحظه هام... توی اون لحظه هایی که گذار تموم شده... و یه نفر، نمی دونم آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته، ولی با صبر تمام، نقش مهمی توی این گذروندن من داشته...
شاید اصلا خودش ندونه...

ولی درک می کنه...، هم من رو، هم این گذار رو...، چون...
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 13:42 توسط بهروز |

تا به حال شده به چرایی انتخاب های خود فکر کنید؟ و آنقدر ادامه دهید که به یک چیز کلی واحد دست یابید؟ چیزی شبیه فلسفه زندگی تان… به چیزی که چرایی زندگی تان بنامید… یا هدف کلی زندگی تان… یا چیزی با این مضمون. این نقطه جایی است که دیگر نمی شود در مورد چرایی اش سوال کرد. این نقطه جایی است که می گویم "دوست دارم" اینگونه ببینم؛ "دوست دارم" اینگونه باشم. گویا این تنها کلمه ایست که ما را از جواب به این چراها بدون هیج دردسری رهایی می دهد.

 
با این مقدمه، سعی می کنم تا حدی برداشتم از این موضوع را باز کنم.

 منظور از پیوستگی وجودی این است که گفته ها و رفتارهای افراد بگونه ای به هم تنیده حول یک محور واحد صورت پذیرد. بدین معنی که تضاد و تناقضات رفتاری و گفتاری افراد به پایین ترین سطح خود رسیده باشد. به چنین فردی خواهیم گفت فردی که وجودش پیوسته است. در وجودش گسستگی ندارد.

اگر بخواهیم لینکی با مقدمه آمده بر قرار کنیم، هرچه شخص تعداد دفعات کمتری از حربه "دوست داشتن" استفاده کند، پیوسته است. البته توضیح کوچکی باید اضافه شود و آن اینکه گفته فرد در این زمینه زیاد تعیین کننده نیست. عمل اوست که ملاک است. بدین معنا که ممکن است فرد بدلیل عدم کنکاش در خود، نتواند پاسخ چراهای مطرح شده را بدهد و به استفاده از "دوست داشتن" پناه برد. در صورتی که به واقع پیوسته باشد، و خودش به این پیوستگی پی نبرده باشد.

 این مطلب را تا همین جا داشته باشیم تا کمی در مورد تلقینات عقلانی بنویسم.

آنتونی رابینز در کتاب خواندنی بسوی کامیابی خود می نویسد: «کلید رسیدن به نتیجه دلخواه، آن است که امور را طوری به تصور درآوریم که روحیه ما را تقویت سازد و به ما شهامت برداشتن قدمهایی را بدهد که سرانجام ما را به نتیجه برساند. اگر نتوانیم روحیه لازم را ایجاد کنیم، یا دست به اقدام نخواهیم زد و یا حداکثر با ضعف و دودلی قدمهایی سست بر می داریم که نتایجی ناچیز به بار می آورد.» اگر گفته او را بدون ورود به جزئیات این پروسه بپذیریم، بنابراین ما خواهیم توانست به تلقینات عقلانی، با دستکاری های عقلانی در نظام ایجاد روحیات در درونمان، روحیه لازم برای انجام یک کار مشخص را تولید کنیم و آن را انجام دهیم.

 دو موضوع برای من جالب بود. نخست اینکه چه کاری از دید ما خواستنی خواهد بود؟ و دوم اینکه آیا می توان باورها و قسمت های دیگر درونی را بگونه ای شکل داد که این روحیات بدون دخالت خودآگاه به شکل مناسب شکل گیرند تا نیاز به دستکاری های عقلانی لحظه ای نداشته باشیم؟

در حال فکر کردن در این مورد ام که هرچه در توجیه خواستنی هایمان، کمتر از "دوست دارم" استفاده کرده باشیم، می توانیم نسبت به پیوسته بودن بیشتر خود، بیشتر امیدوار باشیم... اینکه بتوانیم در توضیح هر کاری یا هر هدفی که انتخاب می کنیم و عزم حرکت به سمت آن می کنیم، دلایلی بیاوریم که ما را در نهایت به تعداد کمتری دوست دارم برساند. و دوست دارم هایی هم خوان و نامتناقض با هم. دوست داشتن هایی که واقعاً دوست داشتنی به ذات اند...

 و باز تکرار می کنم، که این بدین معنی نیست که کسانی که این دوست داشتن های سطحی را نمی توانند ریشه یابی کنند، پس گسسته اند. خیر باید دید، در عمل! و این نکته اضافه که افرادی که ذهنشان مشغول فکر کردن به چرایی این دوست داشتن ها نمی شود، احتمالا محکوم به تجربه اند. تجربه این تناقضات و احتمالا باقی ماندن دوست داشتن های اصیل تر، در مقابل آنها که موقتی و لحظه ای بوده اند.

 
پ.ن.: این متن نیاز به باز نویسی شدید دارد! صرفا یک پیش نویس است!

پ.ن.: دوست داشتن ذکر شده در متن بالا، نیاز به تعریف دارد. احتمالا دوست داشتن عام را شامل نمی شود.

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 21:6 توسط بهروز |

اجازه ورود بدون فکر دادن به داده ها، باعث آن می شوند که ورودی ها تاثیرات ناخواسته ای بر ما بگذارند. تاثیراتی بدون کنترل، بدون تائید… تاثیراتی که بیشتر از طریق تحریک شدن احساسات درونی ایجاد شده اند… یعنی واقعه یا موضوع روایت شده ای خاص، خواهد توانست روحیه، تصور، رفتار و منشی متفاوت در ما ایجاد کند. واقعه ای که شاید زاویه دید و یا شیوه خاص روایت آن باعث شده باشد کاملا متفاوت جلوه داده شده باشد. بعضاً هم بطور ناخواسته.

 مشکل اصلی از آنجا ناشی می شود که نویسنگان و روایت کنندگان گوناگون، هر یک برداشت خود را از جهان و مکانیزم های آن، از وقایع و حقیقت های دست نیافتنی پشت آن دارند. ورود بدون کنترل این داده ها به درون، به مرور زمان به ایجاد تضاد و تناقض در درون می انجامد. چراکه هر کدام از این برداشت ها، توانسته اند با تحریک بخشی از احساسات ما، اجازه ورود و ماندنی شدن پیدا کنند. و اکنون در هنگام عمل، تناقضات آغاز می شود.

راهی که پیشنهاد می شود، خواندن به گونه ای فعال است. یعنی فرد نقشی فعال در خواندن و یادگیری خود داشته باشد. واقعیت های بیان شده را به چالش بکشد، زیر سوال ببرد و نقد کند. در حالت ایده آل تر آن، اینکه خواننده سعی کند به ذهنیت نویسنده کتاب پی ببرد و در یابد او از نوشتن این مطلب چه چیزی را دنبال می کرده است… بدین معنی که خود را از اسارت آرایه های ادبی، شیوه نگارش و فضا سازی نویسنده برهاند… لازم به توضیح نیست که این موضوع در مورد نوشته هایی که هدف از خواندن آنها لذت ادبی است، موضوعیتی ندارد… اما به محض اینکه داده ای عزم ورود به درون را پیدا کرد، باید مورد بررسی های جدی قرار گیرد…

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:8 توسط بهروز |

با کمی هیجان و استرس از خواب بیدار شده ام. امروز، اولین روزی است که به مدرسه می روم... لباس هایم را می پوشم، کیف زرد رنگ ام را بر می دارم و هرچه فکر می کنم در کیفم چه بگذارم به جواب نمی رسم. دوست داشتنی ترین دفترم را برمی دارم و به همراه جعبه ناکامل مداد رنگی هایم در کیف می گذارم... دفتر لوحه ام است! زیپ کیف را می بندم و برای خوردن صبحانه آماده می شود. سر سفره مادربزرگ کلی برایم حرف می زند... به به چه پسری، می خواد بره مدرسه... درس بخونه، با سود بشه، بعد بیاید به من هم سواد یاد دهد... یادم است تا مدت ها این انگیزه ای بزرگ برای مدرسه رفتنم بود... اینکه بتوانم به او خواندن یاد دهم... اما او شاگرد خوبی نبود... پشتکار نداشت و زود خسته می شد... من هم بعد از مدتی از اینکه درس هایی را که به او می دهم سر سری می گرفت، کلافه می شدم...

 

کفش هایم را پوشیده ام که بابا از راه می رسد و می گوید همراهش به کنار باغچه ی کوچک خانه بروم تا عکسی یادگاری از من بگیرد! هیجان زده می شوم! احساس مهم بودن کاری که می خواهم بکنم را پیدا می کنم... عکس را می گیرد و به همراه مامان به سمت مدرسه می روم...

به مدرسه که می رسیم زنگ خورده است و همه به صف شده اند... مادرها در دهانه ی در ورودی حیاط کوچک مدرسه تجمع کرده اند. مامان مرا از میان آنان عبور می دهد و به دست ناظم مدرسه می سپارد... از من خداحافظی می کند و دور می شود... بازو ام را به سختی گرفته است و در میان جمعیت به صف کشیده شدگان عبور می دهد... ناظم مهربانی نیست! فشار دردآور انگشت شستش روی بازو ام را به یاد دارم!! به صف کلاس اولی ها می رسیم و مرا در انتهای صف جا می دهد... تنها یک صف کلاس اولی ها موجود است... بچه ها مشغول حرف زدن و مسخره بازی با هم اند... تعدادی از آنها که گویا هم را از قبل می شناسند... طبق معمول در خودمم و به هیچ کس توجهی ندارم... مدیر و ناظم مدرسه در جلوی صفها روی ایوان کوچک کنار حیاط ایستاده اند و چیزهایی می گویند که در ذهنم نمانده است! اتفاقی می افتد که می گویند بچه ها دست بزنند... شاید می خواهند اتفاقی بیاندازانند! حس ناخوشایدم از ورود به مکانی نه چندان دلچسب هنوز ادامه دارد... که در بلندگو اعلام می شود که با صف وارد کلاس شویم... صف ها از سمت راست وارد راهروی مدرسه می شوند... منتظر می مانیم که نوبت صف ما بشود... صف ما، یکی به آخرین صف است. ابتدای صف به راه می افتد و پس از چندی همه به دنبال او وارد کلاس می شویم... از آنجایی که آخرین نفر در صف هستم، در آخر کلاس جا می گیرم... در روزهای بعد جاهایمان را به ترتیب قد تعیین کردند و من به ردیف های جلویی منتقل شدم، ولی از اینکه انتهای کلاس نشسته بودم حس خوبی نداشتم... بیشتراش بخاطر هم نیمکتی هایم است... مدام سر به سرم می گذارند... من دلم نمی خواهد با آنها حرف بزنم... حتی نمی خواهم به آنها نگاه کنم، ولی آنها به حریم شخصی من تجاوز می کنند!!! روز خسته کننده ایست... معلم به فکر خودش، دارد مهربانانه با بچه ها حرف می زند... ولی نمی داند که کاملا معلوم است که دارد ادا در می آورد... اصلا از لحن حرف زدنش مهربانی و حس صمیمیت انتقال داده نمی شود... حداقل به من... احتمالا همین دید منفی من باعث دید منفی او نسبت به من، در آینده شد!

 

نزدیک ظهر است که زنگ خانه می خورد... همه با هجوم به سمت در خروجی مدرسه می دوند... بخصوص کلاس دوم و سومی ها... چند نفرشان به من می خورند و بودن هیچ توجهی به راه خود ادامه می دهند... برای همین ترجیه می دهم صبر کنم کمی خلوت تر شود بعد بروم...

به آرامی از راهرو کوچه خارج می شوم تا سرویسم را پیدا کنم... مامان بهم گفته بود که مینی بوسی آبی رنگ به دنبالم می آید... در کنار در مدرسه منتظر می مانم تا مینی بوسی آبی رنگ به دنبالم بیاید... هنوز بچه های زیادی باقی مانده اند که در حال خارج شدن از مدرسه اند... به دیوار بیرونی مدرسه تکیه می دهم تا مینی بوسی آبی رنگ مرا ببرد... اما خبری نیست... همچنان منتظرم... کسی باید به دنبالم بیاید، ولی چرا نمی آید؟ حدود نیم ساعت می گذرد که دیگر هیچ کس در مدرسه نیست... همه ی بچه ها رفته اند... حتی پدر و مادر آن کسانی که کنار من جلوی در خروجی مدرسه ایستاده بودند هم آمدند و آنها را برند... چه لذت بخش است که داداش آدم با ماشین به دنبالش بیاید و او را ببرد... ای کاش من هم یک داداش داشتم... در ذهنم محاسبه می کنم که داداشِ نداشته ام باید چند سال از من کوچتر باشد تا بتوانم برای کلاس اول دبستان او با ماشین به دنبالش آیم!! هوا گرم است... سرایدار مدرسه می آید که در بزرگ مدرسه را ببندد... از من می پرسد که چرا اینجا ایستاده ام؟ به او می گویم: به دنبالم می آیند... می گوید: مطمئنی که به دنبالت می آیند؟ گفتم آره، مامانم گفته است که به دنبالم می آیند!

فکر کنم الآن یک ساعتی از تمام شدن مدرسه گذشته است... هنوز تکیه داده به دیواره بیرونی مدرسه، منتظر مینی بوسی آبی رنگ هستم... چرا کسی نمی آید؟ انگار مرا فراموش کرده اند!

به مردمی که از پیاده رو عبور می کنند نگاه می کنم، مگر آنکه کسی از آنها را بشناسم... ولی هیچ... در خودم هستم که یک نفر از پشت دستش را روی شانه چپم می گذارد... مدیر مدرسه است... از دلیلِ تا آن موقع آنجا ایستادنم جویا می شود و جریان را می گویم که مادرم گفته است مینی بوسی آبی رنگ به دنبالم می آید و من از زمان خوردن زنگ مدرسه تا حالا اینجا ایستاده ام و کسی نیامده است... پوزخنده خفیفی می زند و اسم و فامیلم را می پرسد... با عجله به داخل مدرسه باز می گردد... و من همچنان به دیوار بیرونی مدرسه تکیه داده ام... چند دقیقه بعد باز می گردد و می گوید که به خانه مان تلفن زده است و بابا چند دقیقه دیگر به دنبالم می آید... تاکید می کند که همین جا که هستم بمانم و جای دیگری نروم و خودش به سرعت به سمت ماشینش که کنار خیابان پارک شده است می رود و می رود...

این بار منتظرم که بلیزری ببینم که بابا در آن نشسته است...

یادم نیست چقدر منتظر می مانم، ولی بالاخره او می آید و مرا سوار می کنم...

 

چیزی نمی گویم... همه چیز تمام می شود...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 10:26 توسط بهروز |

یک سال از من کوچکتر است. از من ریز نقش تر است... اما من، منی که در خودمم و هیچ وقت زیاد حرف نمی زنم از اویی که تشر زدن بلد است می ترسم... به شدت می ترسم...

سوار دوچرخه آبی رنگم می شوم و برای خریدن شیر به مغازه آقا محسن می روم! برای خریدن شیر باید شیشه های شیر خالی می بردیم که بجایشان شیشه های پر از شیر تحویل گیریم...

طبق معمول شیر را می گیرم و سوار دوچرخه آبی رنگم می شوم و به سمت خانه نه چندان دورمان حرکت می کنم! او را در 30 متری درِ خانه مان می بینم... با دوچرخه اش جلوی دوچرخه ام می پیچد.

 

هیچ نمی گویم، تنها سعی می کنم با فشار فرمان دوچرخه ام، راه را باز کنم. او نیز به این جنگِ فرمان به فرمان ادامه می دهد. مدام با کلماتی مرا تحقیر می کند. خدای من، فرمانش کاملا اتفاقی به یکی از شیشه های شیر در زنبیل پارچه ای ام می خورد و می شکندش... شُر شُرِ شیر از گوشه زنبیل به راه می افتد... ترس برم می دارد. حتی تصور اینکه چکارش کنم نیز به وحشتم می اندازد... و چه تیز این را درک می کند... گویا نقطه ضعف بی دردسری از من یافته است... مرا تهدید به شکاندن بقیه ی شیشه هایم می کند... وحشتِ تمام را حس می کنم... از دفاع دست می کشم و گوش به فرمان او می شوم... از من می خواهد در جوب آبی که در کنارمان است دراز بکشم! جوب خالی است، اما پر از خاک است. با اکراه این کار را انجام می دهم... حتی نشانه کم رنگی از گزینه دیگری در ذهنم نیست... ترسِ تمام... بلند می شوم که دوچرخه آبی رنگ ام را که به دیوار تکیه داده ام بردارم و 30 متر باقی مانده را طی کنم... اما باز جلو ام را می گیرد... گویا خوشش آمده است... می گوید نه، آن قبول نیست، آنجا دراز بکش، آنجا که به ارتفاع نیم متر، در جوب برگ خشک ریخته اند... بهم می ریزم... می خواهد گریه ام بگیرد... اما تلاش می کنم که اشک هایم بیرون نیایند... نمی خواهم بیش از این ضعیف جلوه کنم... اما کاملا بغض کرده ام... ای کاش راه حلی به ذهنم می رسید، ولی هیچ، ترس از او آنقدر برایم بزرگ است که هیچ فکری به ذهنم خطور نمی کرد... ای کاش کسی نجاتم می داد!

با آرامی و اکراه به سمت کپه ی برگ می روم... وارد جوب می شوم و از پشت به آرامی روی برگها دراز می کشم... بالای جوب ایستاده است و مرا با خنده نگاه می کند... در خانه باز می شود... پدربزرگ پیرم که خودش را به سختی سر پا نگه می دارد، سرش را از در بیرون می کند. با سختی و آرامی و با کمک مادر بزرگم از دهنه ی در خارج می شود و روی سکوی جلوی در می ایستد... از دور مرا می بیند... من نیز او را می بینم... دیگر گریه ام گرفته است... با دیدنش جان تازه ای می گیرم و به سمتش می دوم... با صدای گرفته اش، به آرامی و لحنی تشر گونه می گوید، چرا در جوب خوابیده ای، کثیف است، پر از میکروب است... جوابی نمی دهم... زنگ خانه مان را می زنم تا مامان پایین آید. به همراه او 30 متر فاصله تا دوچرخه آبی رنگم و زنبیل شیر را طی می کنم و به او می گویم که "او" شیشه شیر مرا با دوچرخه اش شکانده است... "او" که دیگر رفته است... دلیل واقعی گریه ام را نمی فهمد... فکر می کند از اینکه شیشه را شکانده ام گریه کرده ام... از این که دلیل واقعی اش را بفهمد می ترسم...

شب که برای شام همه دور هم جمع شده ایم، مامان از اتفاق امروز برای همه تعریف می کند... شیشه شیر  را "او" شکانده است و من آنقدر از آن بابت ناراحت شده ام که از برگشتن به خانه ترسیده ام و به گریه کردن پرداخته ام...!!

 

پدر بزرگ ساکت است...

نور گیرای چشمش هنوز در خاطرم هست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 21:48 توسط بهروز |

بعد از چندین ماه برایم اس ام اس می زند... رمز ورود کامپیوتر را می خواهد...! حس منفی نامعلوم قویی در ام شکل می گیرد... در یک لحظه، تمام سختی ها و اتفاقات آن چند وقت، حرفهایی که به او زده بودم، از جلو چشمم عبور می کند... چطور به خودش اجازه داده از من رمز ورود کامپیوتری را در خواست کند که حتی از وجود آن بی خبر بوده است... چطور به خودش اجازه داده است وارد اتاقی شود که هیچ نقشی در شکل گیری آن نداشته است... چطور به خودش اجازه می دهد بعد از چندین ماه، بعد از آن همه سختی، بعد از آن همه تغییر و دردسر، بعد از آن همه گوشزد ها و اتمام حجتهای من، بعد از آن همه بی خیالی، اینچنین آرام، چنین درخواستی کند...

 

با یک تلفن به نگهبان، موجب بیرون شدن ناخوشایند او از سالن می شوم... خودم آنجا نیستم که شاهد باشم، اما نگهبان اینچنین روایت می کند...

 

 و در یک لحظه، همه چیز تمام می شود...

 

دوستش داشتم، اکنون نمی دانم...

 

ارزشش را داشت؟

 

بهمن 84

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 20:10 توسط بهروز |