گویی وجودمون پر از تناقض ه
تا
حالا زیhاد اتفاق افتاده که خواستم یه کاری رو انجام بدم ولی نتونستم. خیلی
هم اتفاق افتاده که به خودم می گم دیگه ایندفه انجام می دم و به قولی با
خودم عهد می بندم که ...
اولا خیلی عصابم خورد می شد که چرا این جوریم...
ولی
می دونین، احساسم اینه که بدن آدم و کلاً انسان یه موجود کاملاً پیچیده و
فوق العاده منظم ه. و دقیقاً بخاطر همین فوق العاده منظم بودنش هم هست که
فوق العادست. یه جورایی جوری که نمی تونین بهش عیب بگیرین. اولا خیلی این
کارو می کردم ولی الآن دیگه این اجازه رو به خودم نمی دم که بگم چرا
اینجوریم. درسته که ما ممکن کارای جور وا جور ازش بخوایم ولی اون کار
خودشو می کنه و درستم می کنه، جوری که نظم سیستمش بهم نخوره. تا حالا توی
رفتارای خودتون دقیق شدین؟ درست در کنار اون مواقعی که من اصلاً حال انجام
دادن اون تعهدات خودمو ندارم، زمان هایی هم وجود داره که فوق العاده
متعهدم. یه مثال ملموس می زنم. اکثر موقع ها اگه صبح ساعت 8 کلاس داشته
باشم، پدرم در میاد که بیدارشم و بیام سر کلاس... کلی باخودم کلانجار می
رم، اونقدر که دیگه وقت تا جایی که امکانش هست طی بشه و در نهایتم با عجله
آماده می شم و میام. ممکن خیلی ها اینجور باشن، کاری به اون افرادی ندارم
که بر حسب عادت صبح ها زود بیدار می شن، اونا صرفا عادت کردن این جوری
باشن، اون هیچ ارزشی نداره. در کنارش روزهایی هم هست که مثل فنر از خواب
می پرم بالا. مثلا روزایی که قراره اردویی برم یا با شخص خاصی قرار گذاشتم
که خیلی اون قرار برام مهمه. اون روزها خیلی موقع ها حتی اگه ساعتم نذاشته
باشم بیدار می شم. مطمئنم خیلی از شماها هم این جورین، حالا ممکن مورد هاش
فرق کنه ولی... این براتون جالب نیست؟ یعنی براتون سوال ایجاد نمی کنه که
خوب چرا اینجوریه؟ این همون چیزیه که من اسمشو منظم بودن بدنم مذارم. بدن
من در وجود خودش به اون قرار ملاقات علاقه داره، ولی به سر کلاس فلان
استاد که هیچ چیزی جز وقت طلف کردن برام نداره، نداره. این بررسیها رو
مصلماً بدن بدون اینکه خودمون بفهمیم انحام می ده. یه جورایی انگار زمان
هایی که ما تناقض بین خواسته و فعلمون داریم، دلیلش وجود تناقض بین خواسته
و وجودمون داریم. انگار اون چیری رو می خوایم که وجودمون واقعاً اون چیز
رو نمی خواد، چیزی رو می خوایم که درونمون اونو نمی خواد و ما بهش زور می
یاریم که تو باید اینو بخوای و این هزینه زیادی رو به سیستم بدنمون وارد
می کنه. در نهایت ممکنه بدنمون اونقدر مرام داشته باشه که با وجود اینکه
هیچ علاقه ای به اون چیزی که داریم بهش تحمیل می کنیم نداره بازم انجامش
بده ولی جای بحث نداره که بازده و راندمان ماکزیمم خودش رو نمی ذاره. از
دل جون مایه نمی ذاره.
تناقض
بین چیزی که می خوایم و وجودمون. فکر می کنین چرا ممکنه ما چیزهایی رو
بخوایم که واقعیت وجودمون نمی خواد؟ دلیل اصلیش اینه که ما خودمون رو نمی
شناسیم. نمی دونیم وجودمون چی می خواد و چی نمی خواد بنابراین ورودی های
درستی بهش نمی دیم. زمانی که این شناخت نباشه تصمیم گیری های ما بر اساس
احساساتمون می شه، بر اساس نتایج، بر اساس چیزایی که ... . بر اساس دید
جامعه، دید خانواده، دید دوستا، دید قالب، هر چیزی جز وجود خودمون. اگه
واقعاً میل به خوندن یه درس ندارین، عیب از شما نیست، عیب از اون چیزیه که
می خواین. تناقض، تناقض بین اون چیزی که می خواین و وجودتون. تاحالا سعی
کردین دلایل تون برا دانشگاه اومدن رو ریز کنین؟ چندتا از اون دلایل مال
خودتونه؟ چندتاش از وجودتون داره میاد بیرون؟ آیا طوطی وار اون دلایل به
ذهنتون میاد یا نسبت به هر کدومش یه احساس شخصی دارین؟ چرا سر کلاس می
رین؟ دلایلتون چیه؟ آیا واقعاً یه استادی که فقط از روی کتاب و دقیقاً خط
به خط کتاب رو داره براتون می گه، براتون جذب کنندس؟ اگه آره چرا؟ اصلا
بهش فکر کردین؟ چندتا از اون دلایل مال خودتونه و واقعا به چندتاش اعتقاد
دارین؟
انگار وجود خودمون رو تکه تکه کردیم، له و په، انگار چیزی ازش نمونده، کلی کارای ناتمون، کلی کتاب که تا آخر نخوندیمشون، کلی...
در
نهایت این تناقض باید رفع بشه، یا اون خواسته های متناقض رو باید بذاریم
کنار، یا وجودمون رو درست کنیم، هیچ اجباری وجود نداره، یه عمر زندگی کردن
با راندمان کم - رانندگی با یه ماشینی که موتورش ریپ می زنه و تایرهاش
پنچره-، یا یه توقف کوتاه و تعمیر این ماشین و بعد رانندگی مثل بنز!
انتخاب با خودمونه
شاید اگه بعداً لازم شد بیشتر یادآوری کنم