تبليغاتX
پيچ در پيچ

چکیده: احساس، بنظر نمی رسد چیزی الهی! باشد. نتیجه ای از فرآیندها ایست که در درون ما طی می شود. هر احساس متناسب با دو چیز بوجود می آید. داده های پیشین ما (اطلاعات، باورها، ارزش ها، عادات، غرایز، تجارب و آموخته ها و شرطی شدن های گذشته) و اطلاعاتیکه در لحظه حال می گیریم. برای ایجاد تغییر در احساس هایمان، می توانیم داده های پیشین مربوط به آن احساس ها، و یا اطلاعات ورودی مربوطه را به جهت مطلوب تغییر دهیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 22:14 توسط بهروز |

نه، نه، نه

-نمی خوام برم...،

-نمی شه که نری، بی خودی ام خودتو ناراحت نکن، زود، زود باش پسر گلم، پاشو، الآن سرویست می آد ها.

-مگه زوره، خوب نمی خوام برم. (به گریه می افتم!)

-بله زوره، حالا هی لفتش بده، می بینی بالتو می گیرم و می برمت ها!

-...

-...

 

زنگ مدرسه خورده است. کلاس اول هستم. مدرسه غیر انتفاعی البرز. خانه ای بسیار کوچک، شبیه همه چیز الآ مدرسه، حیاط کوچک 20، 30 متری که بدرد هیچی نمی خورد. بچه ها در صف ایستاده اند. با کمی تلاش خود را در میان آنها جا می دهم. تلاش می کنم کسی نفهمد که گریه کرده ام. یا نفهمد دلم نمی خواسته است مدرسه بیایم! انگار هیچ کس مثل من نیست، همه شان در حال خنده و شیطنت هستند. افسرده می شوم! قرآن و نصیحت های مدیر تمام که می شود، همگی با نظمی خاص، مثل یک قطار وارد کلاس ها می شویم. ناظمی که از ما آدم های کوکی ای ساخته بود که کارهایی که او می گوید را دقیق و با نظر انجام دهیم.

وارد کلاس کوچک خود می شویم. کلاسی که در واقع یک اتاق است که آن را با کلاس دومی ها شریک هستیم و تنها یک دیواره چوبی نازک ما را جدا کرده است. باز دوباره باید تحملش کنم. برای غیر قابل تحمل بود. خاله های مهربان و دوست داشتنی مهد کودک و آمادگی، به فاصله چند ماه تبدیل به خانم معلم شده بود. خانمی که هر موقع در چشمانش نگاه می کردم احساس تنفر دو طرفه ای در آن می دیدم. این حس تنفر رو حتی وقتی توی چشماش نگاه نمی کردم، می دیدم. حتی موقع سوال کردنم. همیشه به سوال من جواب نمی داد. بعد از کلی زمان که دستم را بالا نگه می داشتم، با لحنی بد سوالم را می پرسید و بعد جوابی از سر رفع مسئولیت می داد. طوری که یادم است هر بار سوالی می پرسیدم در نهایت از این که اصلاً سوال را مطرح کردم پشیمان می شدم. این حس انفعال من نسبت به سوال کردن از معلم و استاد هنوز هم در وجود من هست. در تمامی دوران درسم با من بوده. برای همین همیشه سعی کرده ام خودم سوال های خودم را جواب بدهم. یا حتی از دوست کنار دستم بپرسم. و در بدترین حالت که کسی جواب را نداند، از دوستم بخواهم او سوال را برای معلم یا استاد مطرح کند. خودم اعتماد به نفس این کار رو ندارم.

جا مدادیش را روی میز می گذارد. از آن مدل هایی که من عاشقش هستم. همه در های جامدادی از طریق دکمه هایی که روی جامدادی گذاشته اند باز و بسته می شود. دکمه اول را می زنی، دَرق، در جا پاکنی باز می شود. دکمه کناری اش را می زنی، در جا تراشی باز می شود. با شکل کلی یک ماشین پورشه سیاه رنگ. قشنگ ترین جامداد اتوماتیکی است که دیدم. از او در مورد مکان خرید آن جویا می شوم. خودش نمی داند. شروع به بی محلی و کلاس گذاشتن می کند. یادمه اون دوران آرزوی این جامدادی ها را داشتم. خودم را می کشتم که مامان برایم از آنها بخرد. ولی نمی خرید. الآن که بزرگ تر شده ام دلیلش را متوجه شده ام. نظرش این بوده که بچه کوچک، از همان بچگی نباید برود دنبال این قر و فر ها. این سوسول بازی ها مال بچه من نیست!! هیچ موقع دلیل نخریدنش را برایم توضیح نمی داد، برای همین یادم است درآن دوران هیچ وقت نفهمیدم چرا من نمی توانم از آن جا مدادی ها داشته باشم. فقط همیشه مخالفت می کرد.

 

مهم نبود، من عزم کرده بودم از آن جا مدادی ها داشته باشم. مدل های قشنگش خیلی هم گران بودند. زنگ کلاس می خورد. همه به بیرون از کلاس می روند. من طبق معمول ماندن در داخل کلاس را ترجیح می دهم. در فکرهای خود بودم، ناگهان چشمم به جا مدادی افتاد. روی میز بود. یکه و تنها بدون صاحبش. همیچ کس نمی بود. انگار این فرصت را خدا در اختیار من گذاشته بود! با سرعتی تمام آن را برداشتم و در ته کیفم جا سازی کردم. زیپ کیفم را بستم. ترس بَرَم داشت. تازه الآن متوجه کاری که کردم شدم. چند نفر وارد کلاس شدند. دیگر راه برگشتی نیست. برای اینکه تابلو نشود از جایم بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم. در حال لرزیدن هستم. آنقدر می مانم تا مطمئن شوم بچه ها در کلاس اند. با تردید وارد کلاس می شوم. صاحب جا مدادی هم در کلاس است. زیر چشمی می پایمش. در حال گشتن است. زیر میزها، داخل کیفش. دارد دنبال جامدادی می گردد. از من کمک می خواهم. من هم به همراه او شروع به چک کردن زیر میزها می کنم. ولی خوب نیست! نباید هم باشد! دارد گریه اش در می آید. به معلم می گوید، معلم کیفش را برایش می گردد ولی چیزی پیدا نمی کند. عزیز دردانه ی معلم است. معلم به بچه ها می گوید داخل کیف و زیر میزی های خود را بگردند. من هم می گردم. ولی چیزی یافت نمی شود.

وارد خانه می شود. دوان دوان وارد اتاقم می شوم و در را می بندم. به پشت در تکیه می دهم و جامدادی را بیرون می آورم. در حال نفس نفس زنم هستم. ولی از اینکه آن را بدست آورده ام خوشحالم. حالا دیگر خانه ام و دیگر خانم معلم نمی تواند آن را از من بگیرد. چند بار با آن بازی می کنم. لذت و هیجان زیادی دارد. صدای پا می شنوم. با سرعت در کمدم را باز می کنم. صندوقچه چوبی و کوچک سبز رنگ خودم رو بیرون می آرم و جامدادی را داخل آن جا سازی می کنم. تا مدت ها کار من شده بود این که از مدسه بیایم، در اتاقم را قفل کنم، در صندوقچه را باز کنم، چند دقیقه با جامدادی بازی کنم و بعد تا فردا فراموشش کنم.

یک روز مادرم طبق عادتی که همیشه از آن متنفر بوده ام برای گذاشتن لباس هایم سر کمودم می رود. احتمالا حس کنجکاوی اش گرفته است که بچه هفت ساله اش چه داخل صندوقچه اش دارد، آن را باز می کند و چشمانش چهار تا می شود! به نقل از خود او، او نیز مدتی به بازی با جامدادی می پردازد!

از مدرسه می رسم و مراسم همیشگی را اجرا می کنم. عصر مامان به اتاقم آمد و بدون اینکه چیزی بگوید مرا در رودربایستی انداخت که در صندوقچه ام را باز کنم. تعجبش را به من انتقال می دهد و در مورد منشأ آن جویا می شود. با کمی کلنجار با خودم و طفره رفتن، مجبور به گفتن می شوم. می گوید من اگر می دانستم تا این حد این جامداری ها را دوست داری برایت خریده بودم! (جالب اینکه بعداً هم نخرید!)

در ذهنم نمی گنجید که این کاری که الآن کرده ام را چطوری تصحیح کنم. فکرم این بود که چون این کار را کرده ام، دیگری آبیست که ریخته شده. مامان برای توضیح های نصیحت گونه را داد و به من گفت که با چه روش هایی می توانم جامدادی زا به صاحبش برگردانم.

 

زنگ تفریح می خورد. همه بچه ها از کلاس خارج می شوند، اما من طبق معمول در کلاس هستم. کسی در کلاس نیست. زیپ کیفم را باز می کنم و جا مدادی را در جا کتابی صاحبش می گذارم و از کلاس بیرون می روم. آنقدر می مانم تا مطمئن شوم بچه ها در کلاس اند. با تردید وارد کلاس می شوم.

برق خوشحالی را در چشمان دوستم می بینیم...

 

 

پ.ن.: البته بعد ها فهمیدم مادرم همه چیز را از سیر تا پیاز برای معلمم تعریف کرده است و معلم نیز مراتب تشکر را از مادرم بجا آورده است. چون گویا خانواده مال باخته خیلی او را عاصی نموده بودند.

 
+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 7:42 توسط بهروز |