تبليغاتX
پيچ در پيچ

1. این چند روزه بحث این آقای قاتل عزیز(خدایش نگهدارش) خیلی گرمه. کاری به جریاناتش و حرفهای راست و شایعه ای که دربارش هست ندارم، فقط می خوام یه تجربه کوتاه امروز خودم رو با این روحیه ی لطیف و پروانه ای ای که دارم بنویسم.

امروز صبح رفتم کتابخانه آزادگان که یه کم درس بخونم. هفته دیگه امتهان مهندسی نرم افزار دارم و طبق معمول لای کتاب رو هم تا حالا باز نکرده بودم. خواندن کتاب قطور و زبان اصلی نرم افزار هم، خیلی کند پیش می ره. ظهر طرفهای ساعت 1 به سمت خونه راه افتادم و از مسیر همیشگی خودم از طرف در جنگل بانی می اومدم به سمت در شرقی، از طرف داخل دانشگاه. خوب سر ظهر پنج شنبه هم معمولاً توی ابر دانشگاه ما زیاد خبری نیست، اون هم توی اون بلواری که من انتخاب کردم. توی خودم بودم و داشتم می یومدم پایین که نمی دونم چی شد ذهنم رفت به سمت این بنده خدا آقای قاتل. داشتم راجعبهش فکر می کردم که حالا جداً اگه این قضیه واقعی باشه و یه شخصی برای گرفتن خواسته هاش و فشار مسئولین اقدام به آدم کشی کرده باشه، فلان و بهمان می شه. تو خیالات خودم بودم که یک دفعه توهم برم داشت. گفتم نکنه این دانشجوی بدبخت قرار من باشم که در ظهر پنج شنبه در این جای به این دنجی مورد قتل واعق بشم! برگشتم پشت سرم و نگاه کردم، خوب کسی نبود! عجب کار خطرناکی کردم از اینطرف اومدما. تازه دارم کنار نرده ها هم راه می رم، طرف می تونه از برون هم منو مورد اصابت گلوله قرار بده! ببینم، اگه اومد چی کار کنم. عجب شمشادهای بلندی سمت چپ توی جوب آب هست. باید با یه حرکت سریع بپرم توی شمشادها و از شمشادها برم اونور. ولی بنده خدا مگه تو چه سرعتی داری. مگه شلیک یه گلوله چقدر برا اون دردسر داره. باید سریع بپرم و سرم رو بدزدم و دولا دولا از پشت ماشین های پارک شده خودم رو فراری بدم. احمق نمی شه! خوب باید حرکاتم بصورت کاتوره ای باشه، که اگه شلیک کرد یا بهم نخوره یا اگه خورد توی دست یا پام بخوره. آخ، چقدر خون می ریزه اونوقت. کاش دیر که خورد به دستم بی خیال من بشه! باید دستم رو سریع بگیرم که خون زیاد ازش نره و خودم رو برسونم به دانشکده ای که روبرومه و داد بزنم و کمک بخوام. از کاپشن م هم می تونم برای سفت بستن بازوم استفاده کنم. ولی چطوری گره اش بزنم، من که یه دستم بیشتر زور نداره اونموقع. باید از دندونم کمک بگیرم! نه، اصلاً بهتره همون جوری فرار کنم که اصلاً تیر بهم نخوره. اگه بخوره یعنی توی این فاصله ای که گلوله جمجمم رو سوراخ کنه و مغزم رو متلاشی کنه و بمیرم، یعنی درد اولیه رو می فهمم؟! اصلاً شاید بتونم بهش لقت بزنم و تفنگشو بندازم! تصویر پرت شدن تفنگش در هوا رو تجسم می کنم! باید توی یه حرکت سوپر من ی بپرم روش و با چاقوم بزنم توی بهلوش! یا شاید بترسونمش! باید بلند داد بزنم. باید نشون بدم که ازش نترسیدم! بعدم زنگ بزنم پلیس بیاد! این طوری جایزه نفیس پلیس رو هم می گیرم! ولی نه، نکنه دوستاش منو شناسایی کنن و بیایند تلافی کنند. اصلا به هر کسی تونست بگیرتش توصیه می کنم از خیر این جایزه مجهول و نفیس بگذره. چون ممکنه مورد تلافی داقع بشه! توهم ترسناکی بود برام. کاملاً واقعی، من دیوونم؟!

 

2. امروز عصر حدود ساعت 4 در سالن اجتماعات کتابخانه مرکزی شهرداری سمیناری راجعبه دستاوردهای کاوشهای باستان شناسی در مسجد جامع برگزار شد. این سمینار در کنار نمایشگاه نقاشی بسیار زیبایی برگزار می شد. برنامه با نیم ساعت تاخیر آغاز شد. مردی مراسم را آغاز کرد که در نگاه اول به نظر می رسید بسیار سر خودش معطل است. با لحنی بسیار خسته کننده و اعصاب خورد کن حرفش را شروع کرد. بیاد معلم دینی دبیرستانم افتادم! پس از اندی صحبت راجعبه واحدی که در آن کار می کند و اینکه 11 سال پیش در فلان مقاله فلان چیزی که الآن به آن رسیده اند را عنوان کرده بوده است و اینها، ادامه بحث را به خانم باستان شناسی که برای توضیح راجعبه مسجد جامع آمده بود سپرد.

خانم باستان شناس با سلام ساده ای و بدون هیچ مقدمه ای و حتی ذکر خیر مقدم! بحثش را با دلهره ای انتقال شدنی شروع کرد. مقداری از برنامه گذشت و چند تنی جلسه را ترک کردند. جداً چقدر بحث ارتباط با شنونده در اینگونه ارائه ها مهم است. خیلی از افراد اصلاً وضعیت روحی و جسمی شنونده برایشان مهم نیست. یا شاید نه اینکه مهم نباشد، به آن توجه نمی کنند. صرفاً به بیان مطالب خود تاکید دارند و می پردازند. و نه حتی در این سطح وسیع از شرکت کنندگان، که حتی در یک کلاس کوچک هم خیلی موقع ها ارئه کنند ارتباط لازم را با شنونده برقرار نمی کند. خیلی ساده این مطلب را در میزان جذب شدن شنوندگان به موضوع می توان دید. و یا در سطح کلاس های اجباری دانشگاه، اینکه اگر شرکت در کلاس اختیاری نباشد، چند درصد از دانشجویان سر کلاس ما تا پایان ترم می آیند. همه چیز فقط موضوعی که قرار است ارائه شود نیست. بخش خیلی زیادی از آن این است که شنونده احساس کند منه ارائه دهنده هم درد او هستم. او را می فهمم. به او علاقه مندم. و خودم را هم سطح و دوست او می پندارم. بحث طولانی ای ست و من خسته! در همین حد اضافه می کنم که خوش و بش، صحبت از درد دل های شنونده در گفته ها، استفاده از طنر و شیرین زبانی، در زیاد شدن صمیمیت گوینده و شنونده تاثیر زیادی می گذارد. حس می کنم برای جذب کردن واقعی شنونده باید با او صمیمی شویم و به او اجازه دهیم با ما صمیمی شود.

 

پ.ن. صمیمی شدن را با لوس و لوده بازی در آوردن اشتباه نکنیم. می توان در عین رسمیت و محترم بودن، صمیمی شد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 21:19 توسط بهروز |

 

دلچسب ترین غذا توی دوران دانشجوییم را امروز خوردم. غذا به مناسبت نزدیکی روز دانشجو، چلو کباب + یک بطری دوغ! + یک پرتقال + یک گز بود. ولی چرا می گویم دلچسب، چون امروز هیچ کلاسی نداشتم و از آنجایی که کم کم دیگر خبری از کار در کارآفرینی هم نیست، بدور از هر عجله و کاری بودم.

ساعت یازده است. تک و توک دانشجویانی هستند که به سلف آمده اند. همه ی میزها تمیز است. خبری از آب یا برنج ریخته روی میزها یا زمین نیست. غدا را به آرامی می گیرم و سر انتهایی ترین میز ور روبروی دریچه خروجی هوای گرم می نشینم. کتم را در می آورم. تمرکز می کنم. دعای خودم را زمزمه می کنم. لیوان را از بشقاب بیرون می گذارم تا بتوانم آدامسم را روی فرورفتگی کمی که بر روی سینی برای قرار دادن لیوان تعبیه شده بگذارم. برنج ها را از روی کباب کمی پس می زنم تا بتوانم سماق را روی کباب بپاشم. وای چه بویی. این فکر به ذهنم می رسد که چه جالب، فقط هر موقع غذا کباب است، سماق پاش هم روی میز است! چه رابطه جالبی! راستی این سماق های داخل سماق پاش ها چقدر وقت یک بار تمام می شوند؟ هر بار که غذا کباب است چقدر سماق توسط دانشجوها مصرف می شود؟ یک کیلو؟ دو کیلو؟ جوابش چقدر گنگ است. از خیر سوال می گذرم. الآن دومین قاشق از برنج و کباب را در دهانم می گذارم. بخوبی می جوم. به این فکر می کنم که سرعت الآن غذا خوردن من مگر چقدر زمان بیشتر از من می گیرد؟ 5 دقیقه؟ 10 دقیقه؟ آنقدر زیاد نیست. پس چرا همیشه آقای بلوری تند را می رود و تند غذا می خورد؟! 8 نفر از بچه های آی تی 85 دو میز آنطرف تر کنار من می نشینند. سلام می کنند. سلام می کنم. به خوردن ادامه می دهم. آرامش مرا بهم زدند. آیا آنها به شیوه غذا خوردن من که با قبل فرق کرده توجه کرده اند؟ اصلا آیا این تفاوت محسوس است؟ خیالاتی شده ام. چرا همیشه مقدار کباب و برنج متناسب نیست؟ هنوز کلی برنج در ظرفم مانده است. لیموهایم را روی برنج های باقی مانده می چکانم. مقداری از برنج ها را می خورم. خیلی زیاد اند. کمی لیمو در قاشقم می چکانم و می خورم. به! عاشق لیمو ام. از بچگی. شربت آب لیمو. وای! چای بریزی. قندم بگذاری کنارش در نعلبکی. 2تا لیمو هم از یخچال برداری و با کارد قاچ کنی و در استکانت بچکانی. رنگ چایی پر از لِرد می شود. وای، ولی طعمش! به خوردن برنج ها ادامه می دهم. خیلی هم شده اند. از کناره های سیلی هرچه برنج باقی مانده با قاشق در کناری جمع می کنم و با کمک انگشتم، نه چنگال، آنها را در قاشق می ریزم. از بچگی از چنگال خوشم می آمد. قاشق کافیست. دیگر برنجی نمی بینم. ولی هنوز لیمو هست. باقیمانده لیموها را می خورم. خیلی چسبید! در بطری دوغ را باز می کنم و در لیوان می ریزم. کمی می خورم. به اندازه ای که باقیمانده دوغ داخل بطری را بتوانم در لیوان بریزم. این کار را می کنم. حالا تمامی دوغ لیوان را سر می کشم. زیپ کیفم را باز می کنم و پاقی ضامن دارم را در می آورم. کله ی پرتقال را می کنم. پوست پرتقال را شیارهایی می دهم. سعی می کنم پوست های شیار خورده را با جاقو از پرتقال جدا کنم. خیلی سخت است. از انگشتان کمک می گیرم. راحت تر است. اصلاً آیا به جاقو نیاز بود؟ غیر قانونی بودن یا نبودن داشتن چنین جاقویی ذهنم را مشغول می کند. حتماً اگر غیر قانونی باشد و آنرا بگیرند، کلکسیون اتحاماتم کامل می شود. ولی نه، اگر بگیرند می گویم این چاقو برای ضربه زدن به حیوان است. آخر طول دسته آن برابر طول تیغه آن است! اگر برای انسان بود، طول تیغه اش کوتاه تر از دسته اش بود، تا خیلی در بدن فرو نرود و باعث جراحت های خیلی داخلی که باعث موت می شود، نشود. آیا استدلالم برای آنها معقول است؟ مسخره است. آقا اصلاً اگر گیر دادند می گویم برای پوست کندن میوه در سلف از آن استفاده می کنم. اگر ناراحتید در سلفتان موقعی که میوه می دهید کارد بگذارید. احساس باشخصیت بودن می کنم! چون همه را می بینم که با پنجول به جنگ پرتقال ها رفته اند! پوست ها الآن کاملاً کنده شده اند. با چاقو شروع به تمیز کردن پرتقال از پوست های سفید باقیمانده می کنم. سفیدی های بین شیارهای پرتقال را هم کاملاً خارج می کنم. چند بار تلاش می کنم که چاقو را طوری بگیرم که توسط اطرافیانم دیده شود! دوست دارم تعجب آنها را برانگیزانم! من ریا کارم؟ قطعاً! پرتقال تمیز شده را دو نیم می کنم و بعد هر نیم را به سه قسمت تقسیم می کنم. آنها را با نظم خاصی می چینم. اولی را بر می دارم و از وسط با چاقو باز می برم تا باز شود. در دهان می گذارم. برای دهان بزرگ است. آه، نمک! یادم است در بچگی دختر عمویم از این کارها می کرد. پرتقال یا نارنگی را با آداب خاصی باز می کرد و رویش نمک می پاشید و می خورد. من همیشه با این کارش عشق می کردم! دومین تکه را باز با کارد باز می کنم و رویش نمک می پاشم. عجب نمکدانی! پلاستیکی و قرمز است. یک در لولایی دارد که با بسته شدن روی سوراخ ها را می گیرد و برای اینکه نمکی بیرون نریزد روی در در قسمت هایی که روی سوراخ ها قرار می گیرند برامدگی وجود دارد که با بسته شدن این برآمدگی ها در سوراخ های نمکدان می روند و کیپ می شوند. با اینکه به ازای واحد حجم چیزی که در دهانم گذاشتم، نمک زیادی پاشیده ام، انگار زیاد شور نشده. سومین قطعه را این بار کاملاً با کارد از وسط دو نیم می کنم. نمک بیشتری می باشم. دهنم مشغول می شود. آیا با این کار من فشار خون می گیرم؟ پرتقال ها تمام شدند. دستم بخاطر کندم پوست پرتقال کثیف شده. چاقو هم همین طور. شیر کناری آب سرد کن را باز می کنم و کمی دست و چاقو یم را می شویم. سرجایم می نشینم. گز را باز می کنم و می خورم. ای کاش گز را قبل از پرتقال می خوردم. دندان های بهم می چشبند. ذهنم مشغول می شود. آیا گز را بخاطر این داده اند که شیرینی سرعت جذب غذا را زیاد می کند؟! بلند می شود. کتم را می پوشم و به سمت در خروج می روم. در طول مسیر چاقو را در دست می گیرم تا هر کس مرا می بیند متعجب شود. راستی آیا کسی مرا می شناسد؟ آیا کسی از میان آن کسانی که گزارش کارهای مرا برای آقایان می برند اینجا هست که گزارش مرا در حین داشتن چاقویی در دست برای آنها ببرد؟ در میان مسیر به فکر این می افتم که دستم و چاقو را در دستشویی بشویم. آب گرم را باز می کنم. دستشویی های سلف داغ ترین آب یا بهتر بگویم آب جوش را دارند. آب گرم را باز می کنم. دستم را می شویم. همینطور چاقو را. آبی که در دستشویی می ریزد هاله ای از رنگ سبز دارد. آیا بخاطر پوست پرتقال ها ست؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 22:58 توسط بهروز |

امروز با کمی گلو درد از خواب بیدار شدم. دو سه روزه که اینجور شدم. البته اصولاً من سرما خوردگی های طولانی ای دارم. و قطعاً به خاطر اینه که وقتی به حدی سرما می خورم که دیگه نمی تونم از سر جام بلند شم، می رم دکتر و یه آمپول می زنم و یه سری قرص هم به صورت کاملاً نامنظم می خورم و بعد که یه کم می یام رو پا دوباره بی توجه می شم. این می شه که این سیکل سرماخوردگیم تا کلی وقت همین طور ادامه پیدا می کنه. قطعاً بخاطر بی توجهی به خودمه. این که دنبال همه کاری می دوم برا رسیدن به یه چیزی، غافل از اینکه همون چیزی هایی که الآن هستن هم دارن از دست می رن.

 

امروز می دونین چه روزیه؟! هفته ی چادگان رفتن ما ه. همون چادگانی که همش توی بازداشت بودیم! بخاطر همین امروز خیلی شارژ بودم و تصمیم گرفتم بعد از سالها برم سر کلاس سیستم عامل دکتر خیام باشی. تا حالا 3بار سر کلاسش رفتم، هر سه بارم پشت دستم رو داغ کردم که دیگه من سر کلاس این آقا نمی یام، باز این بارم رفتم. حداقل خوبه که رو حضور در کلاس حساس نیست وگرنه بیچاره بودیم. فکر کنم از کل کلاس، فقط 7، 8 نفر حضور دارن. کلاسهاش نه تنها بار علمی نداره که کلی انرژی گیر هم هست. خسته کنندش. یعنی سر کلاسش یه am و is و are هم اضافه و کم تر از کتاب نمی گه (منبعش انگلیسیه!). اینقدر هم خوشش میاد ازش سوال بپرسی، یه جور عقده حقارت داره که بهش توجه کنن. برا همین اگه هم حس کنه آدم حسابش نمی کنی، هرطور بتونه حالتو می گیره. بر عکسشم اینقدر تاسف برانگیزه. آنچنان ذوق زده می شه از اینکه مورد سوال قرار گرفته!

 

روزگار، هنوزم اثرات اون شب کذایی در چادگان باقی ه. چهارشنبه هفته قبل که بنده در بند بودم امتحان ساختمان داده داشتم. یعنی با یه بررسی منطقی پی می برید که من شب امتحان در کمال (...) پا شدم رفتم چادگان. خوب، اشکالی که نداره، تازه کلی هیجان داره! بگذریم. با شوشتریان دیروز حرف زدم قبول کرد که امتحان نداده رو با شعبه ای که برا گروه ریاضی ارائه شده بدم. از حسین هم شنیده بودم که امتحان حدود 24ام و ایناس. بعد کلاس سیستم عامل، هاشم رو دیدم، بهم گفت که سروش گفته ساعت 10 امتحان ساختمانه. بَه، بیا و درستش کن. الآن که یه ربع به 10 ه. بدبختی ام این بود که دیروز من با شوشتریان جوری حرف زده بودم که حس کرده بود من خیلی دیگه خفنم و اینکه سر کلاسش نمی رم بخاطر اینه که خیلی خوب ساختمان بلدم و اینا. حالا اگر می رفتم سر جلسه امتحان و چِرت می نوشتم که همه چیز تابلو می شد. بدبختی دیگه هم این بود که برای امتحان هفته پیشش هم چیزی نخونده بودم که حالا یادم مونده باشد. بیچاره مرضیه، باهاش ساعت 10 وعده کرده بودم که با اون وضعش(تازه عمل کرده) لپ تاپش رو بیاره که اطلاعات روی سیستم کارآفرینی رو بریزم روش. الآن اونم میومد و پشت در می موند. احتمالاً امروزم از اون روزایی ه که باید کلی فحش بخورم. هرچه بادا باد، مثل بز رفتم سر جلسه. معلومم نیست کیه که ول نمی کنه، 8،7 بار به گوشیم زنگ زد و این گوشی توی جیبم هی ور ور می کنه. به خیر گذشت. سوالای خوبی داده بود. البته من هم بنیه علمیم خوبه ها! تقریباً همه رو نوشتم به جز دوتا از حفظی ها که از خودم نوشتم و هنوزم نمی دونم درست نوشتم یا اشتباه. آنچنان برگه چرکی و کثیفی هم شد که فکر کنم شوشتریان با اینهمه وسواسش حالش بهم بخوره تصحیحش کنه! حقشه! تا دفعه دیگه که بهش می گم می خوام با گروه دیگه ات امتحان بدم، این زحمت رو بکشه و بگه که برا فردا خودت رو آماده کن. خیلی پر توقعم، نه؟!

 

بعد از امتحان گوشی رو چک کردم خدا رو شکر، از کارآفرینی بود همه ی تماس ها. خانم قنبری بود می خواست خبر بده که آقای حسنعلیان رئیس مرکز گفته نمی تونه زمان بیشتری بهمون بده و ما نهایتاً باید تا شنبه، یکشنبه هفته دیگه اتاق رو تحویل بدیم. آخه ما تنها باز مانده ی زمان دکتر خسروی رئیس اسبق کارآفرینی هستیم. الآن 2 سال و چهار ماه می شه که توی مرکز هستیم. هفته پیش خبر دار شدم که یه قانون تصویب کردن که هسته هایی که سابقه بالای دو سال دارن، باید از مرکز بروند. که خوب در راس اون ها ما هستیم. یه آلترناتیو هم برامون جور کردن که معرفی مون کنن به شهرک علمی تحقیقاتی اصفهان و بریم اونجا مستقر شویم.

که خوب من دوشنبه که رفتم شهرک، دکتر خسروی رو که الآن رئیس پارک شیخ بهایی یه، اونجا پیدا کردم و باهاش صحبت کردم. نظرش این بود که با وجود اینکه ما برای پذیرش گرفتن از شهرک هیچ مشکلی نداریم، ولی این کار رو نکنیم. می گفت با توجه به اینکه شماها همتون نهایتاً بیشتر از 9 ماه دیگه نیستید و بعد از اون می خواهید برای فوق لیسانس اقدام کنید، اگر کسایی هستید که بعد از 3ماه برای فوق خواندن برگردید سر کار و کار رو با جدیت ادامه بدید، این کار رو بکنید. اگرنه، جز اینکه اعتبار خودتون رو توی شهرک خراب می کنید، کاری نمی کنید. می گفت شهرک روی اعتبار شرکت ها خیلی حساب می کنه، اگه به خاطر این جور موضوع ها، توی چشم معلم شهرک، شاگرد تنبله کلاس شدید، دیگه در آینده خیلی سخت می شه درستش کرد. با توجه به اینکه شماها هم کسایی هستین که بعد از فارغ التحصیلی تون حتماً گذرتون به شهرک می افته بنابراین به این اعتبار نیاز دارین. الآن هم که دارم اینا رو می نویسم در دو دلی کامل به سر می برم. اونچه مصلمه اینه که ما نهایتا تا شنبه، یکشنبه باید اتاقمان توی مرکز کارآفرینی رو تحویل بدیم. و اونچه هنوز دربارش تصمبم نگرفتم اینه که راه رو با به شهرک رفتن ادامه بدم؟ یا اینکه نه.

خودم فکر نمی کردم اینقدر خرده ریز داشته باشیم...

جمع و جور کردنشون و پیدا کردن یه کارتن بدرد بخور برا گذاشتن توش، خیلی خسته کنندس.

 

{اینم چندتا عکس از بلبشوی مذکور!}








غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد / ساقیا باده بده، شادم از آن کین غم از اوست

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 23:58 توسط بهروز |

سلام؛ من بهروز مختاری دانشجوی ترم هفت مهندسی IT ام. دانشگاه اصفهان. اینطور که بوش میاد حالا حالاها خدمت اساتید محترم هستیم. فعالاً ده ترمه هستم.

چی شد تصمیم گرفتم خاطراتمو بنویسم؟ راستش، جرقه این فکر رو دکتر نعمت ا... فاضلی برام ایجاد کرد. حدود یک سال پیش. اون زمان که امور فرهنگی دانشگاه بنا داشت برای آماده کردن مسئولین کانون های مستقر در خودش کارگاه آموزشی ای برگزار کنه و برگزار هم کرد. من و چندتا از دوستای دیگم یطورایی خبر دار شدیم و خوب بعد از صحبت با مسئول کارگاه و کلی آره و نه آخر قبول کرد ما هایی هم که توی هیچ کانونی نبودیم از روی علاقه بیایم. کلاس دکتر فاضلی روز آخر بود و خوب حرف این بود که چون کیفیت روز اول کارگاه همچین دلچسب نبود روز بعد رو نیایم. با مسئول کارگاه مشورت کردیم. توصیه کرد که حتما بیایم. شانس هم آوردیم و دکتر رو سر میز ناهار دیدیم و از شخصیتش خوشم آمد.

خسته تون نمی کنم، حرفش این بود که نوشتن، محرک فکر کردن، دیدن، شنیدن و کلیه ی حس های ماست. وقتی تو بدونی که باید وقایع روزت رو بنویسی ناخودآگاه خوب می بینی، خوب می شنوی و خوب به ذهن می سپاری. از اون جایی هم که فکر کردن و درست کردن روی شیوه حرف زدنت تاثیر می زاره، خوب خیلی اهمیت پیدا می کنه. چون خود فکر کردن هم متاثر از چطور حرف زدنته.

 

ساخت این وبلاگ هم بر می گرده به همون دوران، ولی خوب مثل خیلی از کارهای دیگم، فقط تا مرحله ردن کلنگ باقی موند و همت ادامه دادنش دست نداد.

 

امروز بعد از یک سال، بخاطر وضع روحیی که درش قرار گرفتم، بخاطر مشغولیت های ذهنیم، بخاطر کلی سوال که تو ذهنم داره وول می خوره، بخاطره اینکه هنوز فکر می کنم خیلی تا شناخت خودم فاصله دارم، می خوام دوباره شروعش کنم.

 

امیدوارم این بار، مثل صد ها بار گذشته، بعد از بهتر شدن وضع روحی م، رهاش نکنم...

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 23:17 توسط بهروز |