تبليغاتX
پيچ در پيچ

تا حالا این فرصت رو به خودت دادی که بدون هیچ فکر قبلی روی یه کاغذ طرح بزنی؟! حتما آزمایشش کن! البته نه مثل من سر کلاس رفتار سازمانی خانم اخوان! که بعد از مدتی چپ نگاه کردنش و بی توجهی تو، مجبور بشه صدات بزنه جلوی کلاس، مطلبی رو توضیح بدی!

نیاز به هیچ چیز نداره، قلم رو بگیر دستت و سعی کن با کشیدن های خطهای کوتاه بصورت رفت و برگشتی پیش بری. اصلا به این فکر نکن که چیزی می شه یا نه، فقط ناامید نشو و ادامه بده. سعی کن در بین این پزوسه، هر گونه تغییر جهت دفعی ای که دلت می خواد بدی! بعد از کمی پیش رفتن شکلی رو توی کارت می بینی... اگه دلت خواست بعد از اون می تونی شکلی که دیدی رو وضوج بدی

حتما اگه این کارو کردی بهم خبر بده!! حتما هاااااااا، منتظرم!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 21:22 توسط بهروز |



قفسی به جستجوی پرنده ای رفت!



+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 6:37 توسط بهروز |

  آهنگ baby, do you understand me ي فرهاد، هدفون، سعي در تكرار شيوه ي تلفظ كلمه ها، مسير خانه، پياده روي، باز فرهاد!، اين آهنگ(I'm Alive) سلنديون!، دست ها توي جيب، آرام آرام، تغيير ناخودآگاه ريتم راه رفتن، ، خودكار، لحظه اي، گام هاي بلند، ضربه هاي داخل موسيقي، شيوه روي زمين آمدن كف پاها، موقعيت دستها در جيب، استاد: ‹شكار شدي›!، سخن موسيقي ست، و باز تغيير ريتم راه رفتن، هيس!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 21:45 توسط بهروز |

بعضی موقع ها، یه جوری هستی، یه فرمی از بودن رو داری، که خودت اصلا متوجه اش نیستی... خیلی موقع ها از این نوع بودنت افتخار هم می کنی، و تازه با لحن حق به جانب سعی می کنی ازش دفاع هم بکنی...

بعد از چند وقت که با بودن یه نفر اخت می شی، چیزهایی رو از یه نفر می بینی که توی یه لحظه همه ی اون افکار و رفتارت از جلو چشمت رد می شن و به افتضاح بودنشون پی می بری... به متجاوزانه بودنشون... به خودخواهانه بودنشون... به احترام نگذاشتن به طرف مقابلت پی می بری... به خیلی چیزهای دیگه که نمی شه گفت پی می بری...

انگار توی یه لحظه بودنت عوض می شه... حتی گاهی از بودنی که داشتی شرمت می گیره...

من الآن توی یکی از اون لحظه هام... توی اون لحظه هایی که گذار تموم شده... و یه نفر، نمی دونم آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته یا ناخواسته، ولی با صبر تمام، نقش مهمی توی این گذروندن من داشته...
شاید اصلا خودش ندونه...

ولی درک می کنه...، هم من رو، هم این گذار رو...، چون...
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 13:42 توسط بهروز |

تا به حال شده به چرایی انتخاب های خود فکر کنید؟ و آنقدر ادامه دهید که به یک چیز کلی واحد دست یابید؟ چیزی شبیه فلسفه زندگی تان… به چیزی که چرایی زندگی تان بنامید… یا هدف کلی زندگی تان… یا چیزی با این مضمون. این نقطه جایی است که دیگر نمی شود در مورد چرایی اش سوال کرد. این نقطه جایی است که می گویم "دوست دارم" اینگونه ببینم؛ "دوست دارم" اینگونه باشم. گویا این تنها کلمه ایست که ما را از جواب به این چراها بدون هیج دردسری رهایی می دهد.

 
با این مقدمه، سعی می کنم تا حدی برداشتم از این موضوع را باز کنم.

 منظور از پیوستگی وجودی این است که گفته ها و رفتارهای افراد بگونه ای به هم تنیده حول یک محور واحد صورت پذیرد. بدین معنی که تضاد و تناقضات رفتاری و گفتاری افراد به پایین ترین سطح خود رسیده باشد. به چنین فردی خواهیم گفت فردی که وجودش پیوسته است. در وجودش گسستگی ندارد.

اگر بخواهیم لینکی با مقدمه آمده بر قرار کنیم، هرچه شخص تعداد دفعات کمتری از حربه "دوست داشتن" استفاده کند، پیوسته است. البته توضیح کوچکی باید اضافه شود و آن اینکه گفته فرد در این زمینه زیاد تعیین کننده نیست. عمل اوست که ملاک است. بدین معنا که ممکن است فرد بدلیل عدم کنکاش در خود، نتواند پاسخ چراهای مطرح شده را بدهد و به استفاده از "دوست داشتن" پناه برد. در صورتی که به واقع پیوسته باشد، و خودش به این پیوستگی پی نبرده باشد.

 این مطلب را تا همین جا داشته باشیم تا کمی در مورد تلقینات عقلانی بنویسم.

آنتونی رابینز در کتاب خواندنی بسوی کامیابی خود می نویسد: «کلید رسیدن به نتیجه دلخواه، آن است که امور را طوری به تصور درآوریم که روحیه ما را تقویت سازد و به ما شهامت برداشتن قدمهایی را بدهد که سرانجام ما را به نتیجه برساند. اگر نتوانیم روحیه لازم را ایجاد کنیم، یا دست به اقدام نخواهیم زد و یا حداکثر با ضعف و دودلی قدمهایی سست بر می داریم که نتایجی ناچیز به بار می آورد.» اگر گفته او را بدون ورود به جزئیات این پروسه بپذیریم، بنابراین ما خواهیم توانست به تلقینات عقلانی، با دستکاری های عقلانی در نظام ایجاد روحیات در درونمان، روحیه لازم برای انجام یک کار مشخص را تولید کنیم و آن را انجام دهیم.

 دو موضوع برای من جالب بود. نخست اینکه چه کاری از دید ما خواستنی خواهد بود؟ و دوم اینکه آیا می توان باورها و قسمت های دیگر درونی را بگونه ای شکل داد که این روحیات بدون دخالت خودآگاه به شکل مناسب شکل گیرند تا نیاز به دستکاری های عقلانی لحظه ای نداشته باشیم؟

در حال فکر کردن در این مورد ام که هرچه در توجیه خواستنی هایمان، کمتر از "دوست دارم" استفاده کرده باشیم، می توانیم نسبت به پیوسته بودن بیشتر خود، بیشتر امیدوار باشیم... اینکه بتوانیم در توضیح هر کاری یا هر هدفی که انتخاب می کنیم و عزم حرکت به سمت آن می کنیم، دلایلی بیاوریم که ما را در نهایت به تعداد کمتری دوست دارم برساند. و دوست دارم هایی هم خوان و نامتناقض با هم. دوست داشتن هایی که واقعاً دوست داشتنی به ذات اند...

 و باز تکرار می کنم، که این بدین معنی نیست که کسانی که این دوست داشتن های سطحی را نمی توانند ریشه یابی کنند، پس گسسته اند. خیر باید دید، در عمل! و این نکته اضافه که افرادی که ذهنشان مشغول فکر کردن به چرایی این دوست داشتن ها نمی شود، احتمالا محکوم به تجربه اند. تجربه این تناقضات و احتمالا باقی ماندن دوست داشتن های اصیل تر، در مقابل آنها که موقتی و لحظه ای بوده اند.

 
پ.ن.: این متن نیاز به باز نویسی شدید دارد! صرفا یک پیش نویس است!

پ.ن.: دوست داشتن ذکر شده در متن بالا، نیاز به تعریف دارد. احتمالا دوست داشتن عام را شامل نمی شود.

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 21:6 توسط بهروز |